|
مثل همیشه، مثل همه چیز...
|

چرا همیشه از آیینه و نور بگوییم؟
گاهی هم از تاریکی و فولاد بگوییم!
گاهی بجای ستودن عشق
آنرا محکوم کنیم
مجازاتش، حقیقت!!
ببیند که به اسم او، چه ها نمیکنند؟
بگذاریم که دلش ز خیانت بشکند
گاهی هم صلح را بازداشت
کنیم
و بفرستیم به میدان جنگ
بگذاریم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم...
گاهی از صداقت بازجویی
کنیم
که تو کجا بودی وقتی که دروغ
در دلها پرسه می زد و ریا می فروخت؟
بیایید گاهی وفاداری را به
دادگاه طلاق بفرستیم
و بیاندازیم وسوسه را بر جانش
و بگذاریم زُل زند چشمهای وقاحت بر چشمهایش
گاهی بر گلوی وحدت شمشیر
تیز تفرقه گذاریم
بگذاریم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن
بگذاریم که بکشد رنج اختیار
گاهی به عصمت، گناه تزریق
کنیم
بگذاریم تب کند ز لذت...
بشناسد پشیمانی!
گاهی تعادل را ببریم بر سر
پرتگاه افراط
بگذاریم بریزد دلش ز ترس
و بلغزد تلو تلو خوران به درّهء تفریط ...
گاه بِدَریم لباس محرمیت
را ز شریعت
بگذاریم تا بچشد عریانی شرم
بگذاریم گاه روح جسدش را
غسل دهد
و لمس کند سردی مرگ
گاه دُعا را ببریم به بخش
سرطان
بگذاریم ببیند به چشم، درد و یأس
گاه سکوت را بیاندازیم در
کندوی همهمه
بگذاریم که کلافگی نیشش زند
نداند چکار کند؟
بدَوَد هر طرف ز مرهم درد!!!
و فراموش کند لحظه ای هر چه نظم و حرف شاعرانه و همرنگ...

اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمت که غریبانه اشک می ریزی!
هنوز
غصه ی خود را به خنده پنهان کن!
بخند! گرچه تو با خنده هم غم
انگیزی
خزان
کجا، تو کجا، تک درخت ِ من! باید
که برگ ِ ریخته بر شاخه ها بیاویزی
درخت
، فصل ِ خزان هم درخت می ماند
تو « پیش فصل » بهاری، نه اینکه پاییزی
تو
را خدا به زمین هدیه داده ، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی
خدا
دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی!

لحظه ي ديدار نزديك است...
باز من ديوانه ام ، مستم
باز ميلرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم!
هاي! نپريشي صفاي زلفكم را، دست!
و آبرويم را نريزي، دل!
لحظه ی ديدار نزديكست...

زندگی خوردن و خوابیدن نیست،
انتظار و هوس و
دیدن و نادیدن
نیست...
زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف،
یادمان باشد اگر گل چیدیم،
عطر و برگ و گل و خار،
همه همسایه دیوار به دیوار همند!

دیدی دم مرگ
شمع به پروانه چه گفت؟
: ای عاشق بیچاره، فراموش شوی!
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد:
دیری نکشد، تو نیز خاموش شوی...